پرندهی خارزار
دیروز در پشت جلد کتابی نوشته زیبایی را دیدم که برایم خیلی شیرین و دلنواز بود. افسانهی پرندهی خارزار:
”در افسانهای آمده است که پرندهای تنها یک بار در عمر خود میخواند و چنان شیرین میخواند که هیچ آفریدهای بر زمین به او نمیرسد. از هماندم که از لانهی خود بیرون میآید در پی آن میشود که شاخههای پرخاری بیابد و تا آن را نیابد آرام نمیگیرد. آنگاه همچنانکه در میان شاخههای وحشی آواز سر میدهد بر درازترین و تیزترین خار مینشیند. و در حال مرگ، با آوازی که از نوای بلبلان و چکاوکان فراتر میرود رنج جان کندن را زیر پا میگذارد. آوازی آسمانی که به بهای جان او تمام میشود. همهی عالم برای شنیدن آوازش بر جای خود میخکوب میشوند و خداوند در ملکوت آسمان لبخند میزند. آخر، تا رنجی گران نباشد گنجی گرانبها یافت نگردد… باری، آن افسانه چنین میگوید.”
و در آخرین صفحه، کتاب اینگونه تمام میشود:
“پرندهی خار در سینه، قانونی ازلی را پی میگیرد. آنچه نمیشناسد و بر آن میداردش که خاری در سینه بنشاند و ترانهخوان، به سوی مرگ بشتابد. آندم که خار در سینهاش میخلد پرنده نمیداند که خواهدش کشت، همچنان ترانه میخواند، ترانه میخواند تا توان سر دادن تک نغمهای نمیماند. اما، ما هنگامی که سینه به ورطهی خارزار میسپاریم، میدانیم. درمییابیم، و چنین میکنیم. چنین میکنیم.”
- از کتاب پرندهی خارزار، نوشته کالین مککالو ؛ با ترجمه آقای مهدی غبرانی، انتشارات نیلوفر


بسیار جالب بود.