خانه > كتاب, ادبیات > جاناتان، مرغ دریایی

جاناتان، مرغ دریایی

… صدایی به آرامی در ذهنش پیچید که در انتظار پاسخی بود:
– فلچرلیند، مرغ دریایی، آیا می‌خواهی پرواز کنی؟
– بله می‌خواهم پرواز کنم!
– فلچرلیند، مرغ دریایی، آیا می‌خواهی آنچنان پرواز کنی که فوج مرغان را ببخشایی، و بیاموزی که روزی به سوی آنها بازگردی و به آنها کمک کنی که بدانند؟
هیچگونه ریاکاری در این موجود کارآمد و خارق العاده وجود نداشت، و به علاوه اصلا مهم نبود که فلچر مرغ دریایی چه اندازه احساس غرور و یا دل‌آزردگی دارد.
او به آرامی می‌گفت:
– همین کار را می‌کنم.
– پس فلچ…
آن موجود درخشان با لحنی بسیار پر مهر به او گفت:
– بیا با پرواز در سطح شروع کنیم…

آنچه که در بالا آمد تکه‌ای از کتاب شاهکار «جاناتان مرغ دریایی»، نوشته ریچارد باخ بود. این کتاب سرشار از تصویرهای زنده و زیبا و پر از احساس است. در خلال این داستان تمثیلی زیبا، نکات سرشاری از زندگی کردن را می‌توان یافت و لمس‌شان کرد. پیام‌هایی از چگونه زندگی کردن، پرواز کردن و نماندن و اوج گرفتن. این کتاب داستان یک مرغ دریایی به نام جاناتان لیوینگستون است که می‌خواهد متفاوت از سایر مرغان دریایی باشد. او دائما در حال یاد گرفتن و کشف کردن است، یاد گرفتن پروازی بلندتر، سریع‌تر و زیباتر از سایر مرغان گروهش.

برای بسیاری از مرغان تنها خوردن غذا مهم است و پرواز اهمیتی ندارد، اما برای این مرغ دریایی آنچه که ارزشمند بود پرواز بود نه غذا. بیش از هرچیز دیگری، جاناتان لیونگستون عشق به پریدن داشت.

در آغاز کار او شکست می‌خورد و ناامید می‌شود:

… همانطور که در آب فرو می‌رفت، ندایی درونی و غریب از جانش برخاست:«… راهی وجود ندارد، من یک مرغ دریایی‌ام و بنا به طبیعت خود محدودم. اگر می‌بایست به سرعت بپرم، باید بال‌های کوتاه یک شاهین را می‌داشتم و به جای ماهی‌، موش می‌خوردم. پدرم حق داشت. باید این حماقت را کنار بگذارم و به خانه نزد فوج مرغان برگردم و از آنچه که هستم راضی باشم، یک مرغ دریایی بی‌نوا و محدود.»
ندا خاموش شد و جاناتان همه چیز را پذیرفت. جای یک مرغ دریایی به هنگام شب در ساحل است. او با خود عهد کرد از این لحظه به بعد یک مرغ عادی باشد، تا برای همه شادمانی بیشتری فراهم کند.

اما این پایان کار جاناتان نیست، در آن تاریکی که او تسلیم عادی بودن شده است صدایی غریب او را باز می‌گرداند:

جاناتان هشیاری شنوایی نداشت، اندیشید؛ زیباست! ماه و چراغ‌ها در آب می‌درخشند و ردّی از شعاع نور فانوس دریایی را در تاریکی شب برجا می‌گذارند، و همه چیز بسیار صلح‌آمیز و آرام است.
«فرود بیا، مرغان دریایی هرگز در تاریکی نمی‌پرند! اگر لازم بود در تاریکی پرواز کنی، باید چشمان یک جغد را می‌داشتی! باید نقشه‌هایی در سرت می‌داشتی! باید بال‌های کوتاه یک شاهین از آن تو بود!»
آنجا در تاریکی، در سی متری آسمان، جاناتان لیوینگستون مرغ دریایی پلکهایش را برهم زد. دردها و مشکلاتش ناپدید شدند؛ «بال‌های کوتاه، بال‌های کوتاه یک شاهین!»
پاسخ را یافته بود! «چقدر احمق بودم! آنچه که نیاز دارم بال‌های کوچک و کوتاه است. کافی‌ست که پرهایم را بیشتر جمع کنم و فقط با نوک آن‌ها بپرم! بال‌های کوتاه!»

جاناتان سرمست از این کشف و پیروزی، روز بعد با طلوع آفتاب دوباره سرگرم تمرین می‌شود و این بار پروازهایی بلندتر و سریعتر و لذت‌بخش‌تر را انجام می‌دهد، زیرا که:

… اما او از پیمان شکنی خود پروایی نداشت. این قول و قرارها تنها بدرد مرغانی می‌خورد که عادی بودن را می‌پذیرند. کسی که به اوج دانسته‌های خود می‌رسد، نیازی به این قول و قرارها ندارد.
…سرعت قدرت بود. سرعت لذت بخش بود و سرعت زیبایی ناب بود.

اما جاناتان با این کارش از عادی بودن فراتر رفته است، او دیگر هم سطح سایر مرغان نزدیکش نبود. او محدودیت‌ها و سنت‌های چامعه مرغان دریایی گروهش را زیر پا گذاشته بود و زنجیرها از پایش گشوده بود. و بخاطر این کار عاقبت سختی در انتظارش بود:

او فکر کرد وقتی که آن‌ها درباره‌ی پروازش بشنوند، بخاطر پیشرفت غیر منتظره‌ی او از شادی به وجد خواهند آمد. چه چیز مهم‌تر از این در زندگی وجود دارد! به غیر از این آمد و شد پرتقلای کسالت بار کرجی‌های ماهیگیری دلیل دیگری برای زیستن وجود دارد! ما قادریم خود را از اسارت جهالت آزاد کنیم. می‌توانیم خود را به عنوان آفریده‌هایی با شعور و با فضیلت و دارای مهارت باز شناسیم. می‌توانیم رهایی یابیم! می‌توانیم پرواز را بیاموزیم.
… هنگامی که فرود آمد، ظاهرا مدتی از گردهمآیی مرغان دریایی می‌گذشت. آن‌ها در حقیقت انتظار جاناتان را می‌کشیدند.
«جاناتان لیوینگستون، مرغ دریایی! در وسط بایست!»
کلام مرغان سالخورده لحنی بسیار تشریفاتی داشت. در وسط ایستادن تنها به معنی ننگی بزرگ و یا افتخاری بزرگ بود. …مرغ سالخورده گفت: مرغ دریایی، جاناتان لیوینگستون! بخاطر این ننگ در مقابل فوج مرغان در وسط بایست!
انگار ضربه‌ای به او وارد شد. زانوانش لرزیدند، پرهایش فرو افتادند، همهمه‌ای در گوشهایش پیچید: « ایستادن در وسط بخاطر ننگ! غیرممکن است! آن پیشرفت بزرگ! آن‌ها درک نمی‌کنند! اشتباه می‌کنند! اشتباه می‌کنند!…»
«بخاطر بی‌پروایی او در نادیده گرفتن مسئولیت‌هایش…» صدایی جدی و با وقار این کلمات را می‌گفت: «زیر پا نهادن حیثیت و سنت خانواده‌ی مرغان…»

در وسط ایستادن به دلیل ننگ یعنی اخراج از جامعه‌ی مرغان، تبعید و زندگی در انزوا میان صخره‌های دور دست:

«جاناتان لیوینگستون، روزی فراخواهی گرفت که بی مسئولیتی فاقد ارزش است. اسرار زندگانی در نظر ما نامعلوم و ناشناخته است. همین قدر می‌دانیم که بدنیا آمده‌ایم که غذا بخوریم و تا جایی که ممکن است زنده بمانیم.»

و اینگونه بود که جاناتان از گروه مرغان دریایی طرد شد و بقیه روزهایش را در تنهایی و انزوا و رنج سپری کرد.

رنجش تنها به خاطر انزوا نبود. بلکه به این خاطر بود که مرغان دیگر از باور داشتن به پرواز شکوهمند که انتظارشان را می‌کشید خودداری کرده بودند. آن‌ها نخواستند که چشمان‌شان را بگشایند و حقیقت را بطور کامل ببینند.

جاناتان هرروز بیشتر می‌آموخت و بیشتر یاد می‌گرفت. آنچه که زمانی برای فوج مرغان آرزو داشت خود به تنهایی بدست آورده بود. او پرواز را آموخت و از بهایی که در برابر آن پرداخته بود افسوس نمی خورد. روزی، در یک شامگاه دو مرغ به نزد او می‌آیند، دو مرغ فرزانه:

دو مرغی که در کنارش پدیدار شدند، همچون نور ستارگان شفاف بودند پیکرشان در هوای با شکوه شبانگاهی تلالویی دلپذیر و دوستانه داشت. اما زیباتر از هر چیز، مهارت آنان در پرواز بود… پرسید:
– بسیار خوب شما کی هستید؟
– ما از فوج توایم جاناتان. ما برادران توایم.
کلمات آن‌ها قدرتمند و آرام بود.
– آمده‌ایم تو را بالاتر ببریم، به خانه‌ی خودت.
– من خانه‌ای ندارم، فوجی ندارم. من مطرودم. حالا ما داریم در میان اوج بادهای بلند و مهیب می‌پریم. فراتر از مرز چند صد پایی. دیگر نمی‌توانم این بدن فرسوده را بالاتر ببرم.
– چرا می‌توانی جاناتان،‌ چون این را فرا گرفته‌ای، یک دوره‌ی درس تمام شده است و زمان دوره‌ای دیگر فرا رسیده است…
برای آخرین بار آسمان را نگریست، سرزمین نقره‌ای با شکوهی که در آن بسیاری چیزها آموخته بود. گفت:
– من حاظرم.
جاناتان لیوینگستون به همراه دو مرغ ستاره‌گون اوج گرفت و در تاریگی مطلق آسمان ناپدید شد.

و در اینجا بخش اول کتاب تمام می‌شود. آنچه در بالا بود خلاصه‌ای از بخش اول کتاب بود که برای معرفی کردن کتاب آورده‌ام. برای دانستن ادامه داستان و دنبال کردن سفر این مرغان توصیه می‌کنم که حتما کتاب را تهیه کنید و بخوانیدش. خیلی حیف است این کتاب، از نظر من این کتاب می‌تواند جز صد کتاب و بلکه جز بیست کتابی باشد که هرکس حتما باید در عمرش بخواند! اغلب پیام‌های این کتابِ تمثیلی، ساده و شرقی هستند. بخصوص برای ما ایرانی‌ها ، که بخاطر ادبیات و فرهنگ‌مان با این پیام‌ها بیشتر آشنا هستیم و راحت‌تر می‌توانیم آن‌ها را درک کنیم. متن کتاب بسیار ساده، زیبا، زنده و شفاف است و چندان هم طولانی نیست و راحت می‌توان آن را مطالعه کرد. (کتاب من که همراه عکس‌های زیادی چاپ شده حدود صد صفحه است). این گونه سبک و داستان‌ها بیشتر، از کسانی با روحیات فردی مانند ریچارد باخ بر می‌آید، یک خلبان نویسنده آمریکایی و یکی از نوادگان یوهان سباستین باخ آلمانی، آهنگساز کبیر. زندگی این نویسنده چیز خاصی‌ای را در بر ندارد، جز اینکه او در 23 جون 1936 در اوک پارکOak Park ایالت ایلی‌نویز Illinoise آمریکا بدنیا آمد. او پرواز را به صورت تفریحی از 17 سالگی شروع کرد و بعدها به نیروی هوایی ارتش امریکا پیوست. اغلب آثار وی برگرفته از واقعیت‌ها و یا رویدادها و اندیشه‌های اوست.  تقریبا در تمام کتاب‌های او از هواپیما به عنوان وسیله‌ای برای رساندن پیام استفاده شده است. کتاب جاناتان مرغ دریایی در سال 1970 منتشر شد و در سال 1973 فیلمی با الهام از آن و به کارگردانی هال بارتلت و کمپانی Paramount Pictures Corporation ساخته شد هر چند که این فیلم در سال 1974 نامزد جایزه آکادمی شد, اما در زمان خودش نتوانست نظر منتقدان را جلب کند و پنج سال بعد Michael Medved منتقد آمریکایی، آن را به لیست پنجاه تایی کتاب بدترین فیلم‌ها برای تمام دوران اضافه کرد. البته خود ریچارد باخ هم سازندگان فیلم را بخاطر تغییراتی که برای آن‌ها از او اجازه نگرفته بودند، تحت پیگرد قانونی قرار داد. اگر می‌خواهید در مورد او و آثارش اطلاعاتی جامع‌تری بدست بیاورید می‌توانید به این مقاله ویکی پدیای انگلیسی و یا مقاله‌ی خلاصه آن در ویکی پدیای فارسی سری بزنید. آثار باخ که به فارسی ترجمه شده‌اند، به نقل از ویکی پدیای فارسی عبارتند از: جاناتان مرغ دریایی، پندار، یگانه، گریز از سرزمین امن، موهبت پرواز و فراسوی ذهنم. برخی دیگر از آثار او عبارتند از: بیگانه روی زمین، هواپیمای زنده، هیچ چیز اتفاقی نیست، دور و بس نزدیک، پلی بسوی جاودانگی. البته از کتاب هیچ چیز اتفاقی نیست فیلمی نیز ساخته شد که خود مایکل باخ در آن به عنوان راوی حضور داشت.

کتابی که من دارم و در مطلب بالا از این کتاب استفاده کرده‌ام، ترجمه زیبای خانم لادن جهانسوز و از انتشارات بهجت است.

  1. 26 اوت 2009 در 10:31 ب.ظ.

    زنده باد آزادی………………….

  2. 26 اوت 2009 در 10:33 ب.ظ.

    آزادی……………….

  3. 26 اوت 2009 در 10:34 ب.ظ.

    زنده باد آزادی …………………..

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: