حلقه‌های آتش

22 اکتبر 2009 ۱ دیدگاه
تصمیم گرفته‌ام که از این به بعد هفته‌ای یک پست، حالا ترجیحا پنج‌شنبه‌ها عکس بگذارم. هر عکسی که شد، اعم از عکسهای هنری، مفهومی، خبری، حادثه‌ای، والپیپر و… . فقط عکسها باید جالب باشند و یا داستان و مفهوم جالبی داشته باشند که به پست گذاشتن بیارزد. برای شروع هم چند عکس از حلقه‌های آتش که فردی در انبار خانه‌شان درست کرده و به زیبایی از آن‌ها عکس گرفته و افکت‌های گرافیکی زیبایی را روی بعضی از آن‌ها گذاشته است می‌گذارم. عکس‌ها را هم از اینجا برداشته‌ام.
.

Advertisements
دسته‌ها:هنر, عكس برچسب‌ها: ,

این روزهای ایران ما

10 اوت 2009 2 دیدگاه


+ این عکس، مربوط می‌شود به آتشفشان Tungurahua. مکان این آتشفشان در Cordillera مرکزی واقع در رشته‌کوه‌های آند مرکزی و در فاصله 140 کیلومتری جنوب پایتخت اکوادور یعنی شهر Quito است. کلمه تونگوراو ِ در زبان محلی به معنای «دهانه‌ی آتش» است. ارتفاع این آتشفشان از سطح دریا 5023 متر و ارتفاع آن از سطح زمین (برجستگی کوه) 1554 متر است. این آتشفشان در سال 1999 بعد از یک دوره‌ خاموشی و استراحت طولانی مدت دوباره فعال شد و تا به الان هم، ‌همچنان فعال است. فوران‌های بزرگ و عمده‌ی این آتشفشان بعد از 1999 عبارتند از یکی فوران 16 آگوست 2006 و دیگری 6 فوریه 2008.

***

این پست در واقع مربوط بود به این پست سید مصطفی، نویسنده‌ی وبلاگ خوب مسیر یک ذره. منظور من از این پست این بود که علاوه بر اینکه برخی‌ها به خصوص سیاسیون، معنای واقعی واژه‌ها را دزدیده و تباه کرده‌اند و کاری کرده‌اند که گاهی وقتها اکراه داشته باشیم از اینکه آن‌ها را در جایی به کار ببریم و یا به خودمان و یا دیگران منسوب کنیم؛ هستند کسانی که به بعضی از واژه‌ها و أشیا معانی و مفاهیم تازه‌ای داده‌اند و  آن‌ها ملموس‌تر کرده‌اند. البته حوادث در درک دوباره و بهتر این‌ها بی‌تاثیر هم نبوده‌اند. این‌ها هم با ارزش هستند و گاهی جز ذخایر و فرهنگ یک قوم و یا ملتی حساب می‌شوند. البته بعضی از این واژه‌ها هم قبلا به این منظور در شعرها و ادبیات به منظور ایهام و کنایه به شرایط (جامعه) استفاده می‌شده‌اند، اما این روزها ما بسیااین واژه‌ها و شعرها را بهتر لمس و درک می‌کنیم. یک‌بار دیگر به عکس بال نگاه کنید، چه کلمات و معانی و مفاهیمی در آن می‌بینید؟ آیا این عکس و چند خطش منظور مرا از اوضاع ایران بهتر از یک پست طولانی نمی‌رساند؟ اگر بله، این به لطف همان گنجینه‌ی با ارزشی است که داریم. امیدوارم منظورهای مرا از عکس بالا و مطلبش متوجه شده باشید.

جنون

26 ژوئیه 2009 بیان دیدگاه
الان که دارم این پست را می‌نویسم یک ساعتی می‌شود که خبرهای عجیبی در اینترنت آمده. باور کردنی نیستند این خبرها، چهارتا وزیر در عرض یک ساعت برکنار شده‌اند! حقیقتا باور کردنی نیستند این خبرها، آدم شوکه می‌شود که چه بگوید! چهارتا وزیر که برکناری دوتایشان قطعی شده است ( صفارهرندی وزیر ارشاد و اژه‌ای وزیر اطلاعات) و احتمالا دو تای دیگرشان هم تا ساعاتی دیگر برکنار می‌شوند (لنکرانی وزیر بهداشت و جهرمی وزیر کار). چرا؟ احتمالا به خاطر اعتراضشان به جریان معاونت اولی رحیم مشایی.
فکرش را بکنید ا.ن سر قضیه رحیم مشایی آنطوری دهنش سرویس شد، مجلس، مراجع، علما، شخصیت‌های سیاسی و حتی خامنه‌ای  و شریعتمداری هم صدایشان درآمده بود! این یکی را من فکر می‌کنم یکی دو روزی طول بکشد تا ملت  و مجلسی‌ها باورشان بشود و از شوک در بیایند. حالا بازتاب‌های جهانی هم بماند! البته درست است که فقط هشت روز به پایان این دولت باقی مانده است و این وقت چندانی نیست ولی نفس کار، این که وزیر را به خاطر اعتراضی که همه مملکت را گرفته و وزیر هم اعتراض می‌کند برکنار کنی، چیز عجیبی‌ست. حقیقتا که این کارها فقط از یک آدم روانپریش عقده‌ای بر می‌آید نه کسی که خودش را رئیس جمهور یک ملت می‌داند. این مردک اگر همین طوری ادامه بدهد، فکر می‌کنم حتی آن‌هایی که انتصابش کرده‌اند به این نتیجه برسند که بهتر است زودتر از شر این روانی تشنه قدرت راحت شوند!پ.ن: ا.ن نمی‌خواهد وزیر گرامی مخابرات را هم بندازدش دور؟ این هم چیز کرده بود، به ا.ن اعتراض کرده بود، سندش هم توی وزارت راه موجوده!
* الان واکنش‌ها توی توییتر و باقی سرویس‌های وب 2 عجیب و غریب است. همه در عین این که شوکه شده‌اند از این کار ا.ن کف کرده‌اند!
* کلمه megalomania به معنی مرض بزرگ‌پنداری خویش، جنون انجام کارهای بزرگ و خود بزرگ بینی است.

هنر بر روی دیوار خرابه‌های آفریقا

22 ژوئیه 2009 بیان دیدگاه
این نقاشی‌هایی که در تصاویر زیر می‌بینید اثر فردی با نام مستعار Banksy است، که یک گرافیست انگلیسی و تقریبا همین کاره است، یعنی روی دیوارها متناسب با فضای اطراف آن نقاشی و یا کار گرافیکی می‌کند. این فرد که نام اصلی‌اش حتی در ویکی‌پدیا معلوم نیست متولد 1974 یا 1975 در شهر بریستول انگلیس است، یعنی او 34 یا 35 ساله است.  این نقاشی‌ها احتمالا روی دیوارهای کشور مالی است، نقاشی‌هایی که به جای آنکه بر روی بوم بکشندشان، بر روی دیوارهای خشتی خرابه‌ها و خانه‌های روستایی و گاهی هم به کمک بعضی عوارض و خرابی‌های همان دیوارها کشیده‌اند.

خلاقیت خیلی هم سخت نیست، فقط کافی‌ه که کمی به اطرافمان خوب‌تر و با دقت‌تر نگاه کنیم!
منبع:  slamxhype

You Are Not Alone

19 ژوئیه 2009 ۱ دیدگاه

Another day has gone
I’m still all alone
How could this be
You’re not here with me
You never said goodbye
Someone tell me why
Did you have to go
And leave my world so cold

Everyday I sit and ask myself
How did love slip away
Something whispers in my ear and says
That you are not alone
For I am here with you
Though you’re far away
I am here to stay

But you are not alone
For I am here with you
Though we’re far apart
You’re always in my heart
But you are not alone

آهنگی که این روزها زیاد گوش‌ش می‌دهم، جز یکی از زیباترین و بهترین‌های مایکل جکسون. مشخصات این آهنگ و لینک دانلودش:

نام آهنگ                   تو تنها نیستی You Are Not Alone
آلبوم                        History – past, present, future, book I
تاریخ انتشار                15 آگوست 1995
تاریخ ضبط                 سال 1995
سبک                          R&B
طول آهنگ                 5:45 دقیقه
نویسنده                      R. Kelly

لینک دانلود                لینک 1لینک 2

البته یادتان نرود که حتما تفسیرهای مربوط به این آهنگ و ترانه‌اش که در اینترنت هم زیاد هستند را بخوانید. برای مثال می‌توانید قسمت واکنش منتقدان در ویکی‌پدیا انگلیسی و یا فارسی‌اش را بخوانید. در ضمن بد نیست به این متن دویلچه وله درباره‌ی مایکل جکسون هم نگاهی بیاندازید.

جاناتان، مرغ دریایی

9 ژوئیه 2009 3 دیدگاه

… صدایی به آرامی در ذهنش پیچید که در انتظار پاسخی بود:
– فلچرلیند، مرغ دریایی، آیا می‌خواهی پرواز کنی؟
– بله می‌خواهم پرواز کنم!
– فلچرلیند، مرغ دریایی، آیا می‌خواهی آنچنان پرواز کنی که فوج مرغان را ببخشایی، و بیاموزی که روزی به سوی آنها بازگردی و به آنها کمک کنی که بدانند؟
هیچگونه ریاکاری در این موجود کارآمد و خارق العاده وجود نداشت، و به علاوه اصلا مهم نبود که فلچر مرغ دریایی چه اندازه احساس غرور و یا دل‌آزردگی دارد.
او به آرامی می‌گفت:
– همین کار را می‌کنم.
– پس فلچ…
آن موجود درخشان با لحنی بسیار پر مهر به او گفت:
– بیا با پرواز در سطح شروع کنیم…

آنچه که در بالا آمد تکه‌ای از کتاب شاهکار «جاناتان مرغ دریایی»، نوشته ریچارد باخ بود. این کتاب سرشار از تصویرهای زنده و زیبا و پر از احساس است. در خلال این داستان تمثیلی زیبا، نکات سرشاری از زندگی کردن را می‌توان یافت و لمس‌شان کرد. پیام‌هایی از چگونه زندگی کردن، پرواز کردن و نماندن و اوج گرفتن. این کتاب داستان یک مرغ دریایی به نام جاناتان لیوینگستون است که می‌خواهد متفاوت از سایر مرغان دریایی باشد. او دائما در حال یاد گرفتن و کشف کردن است، یاد گرفتن پروازی بلندتر، سریع‌تر و زیباتر از سایر مرغان گروهش.

برای بسیاری از مرغان تنها خوردن غذا مهم است و پرواز اهمیتی ندارد، اما برای این مرغ دریایی آنچه که ارزشمند بود پرواز بود نه غذا. بیش از هرچیز دیگری، جاناتان لیونگستون عشق به پریدن داشت.

در آغاز کار او شکست می‌خورد و ناامید می‌شود:

… همانطور که در آب فرو می‌رفت، ندایی درونی و غریب از جانش برخاست:«… راهی وجود ندارد، من یک مرغ دریایی‌ام و بنا به طبیعت خود محدودم. اگر می‌بایست به سرعت بپرم، باید بال‌های کوتاه یک شاهین را می‌داشتم و به جای ماهی‌، موش می‌خوردم. پدرم حق داشت. باید این حماقت را کنار بگذارم و به خانه نزد فوج مرغان برگردم و از آنچه که هستم راضی باشم، یک مرغ دریایی بی‌نوا و محدود.»
ندا خاموش شد و جاناتان همه چیز را پذیرفت. جای یک مرغ دریایی به هنگام شب در ساحل است. او با خود عهد کرد از این لحظه به بعد یک مرغ عادی باشد، تا برای همه شادمانی بیشتری فراهم کند.

اما این پایان کار جاناتان نیست، در آن تاریکی که او تسلیم عادی بودن شده است صدایی غریب او را باز می‌گرداند:

جاناتان هشیاری شنوایی نداشت، اندیشید؛ زیباست! ماه و چراغ‌ها در آب می‌درخشند و ردّی از شعاع نور فانوس دریایی را در تاریکی شب برجا می‌گذارند، و همه چیز بسیار صلح‌آمیز و آرام است.
«فرود بیا، مرغان دریایی هرگز در تاریکی نمی‌پرند! اگر لازم بود در تاریکی پرواز کنی، باید چشمان یک جغد را می‌داشتی! باید نقشه‌هایی در سرت می‌داشتی! باید بال‌های کوتاه یک شاهین از آن تو بود!»
آنجا در تاریکی، در سی متری آسمان، جاناتان لیوینگستون مرغ دریایی پلکهایش را برهم زد. دردها و مشکلاتش ناپدید شدند؛ «بال‌های کوتاه، بال‌های کوتاه یک شاهین!»
پاسخ را یافته بود! «چقدر احمق بودم! آنچه که نیاز دارم بال‌های کوچک و کوتاه است. کافی‌ست که پرهایم را بیشتر جمع کنم و فقط با نوک آن‌ها بپرم! بال‌های کوتاه!»

جاناتان سرمست از این کشف و پیروزی، روز بعد با طلوع آفتاب دوباره سرگرم تمرین می‌شود و این بار پروازهایی بلندتر و سریعتر و لذت‌بخش‌تر را انجام می‌دهد، زیرا که:

… اما او از پیمان شکنی خود پروایی نداشت. این قول و قرارها تنها بدرد مرغانی می‌خورد که عادی بودن را می‌پذیرند. کسی که به اوج دانسته‌های خود می‌رسد، نیازی به این قول و قرارها ندارد.
…سرعت قدرت بود. سرعت لذت بخش بود و سرعت زیبایی ناب بود.

اما جاناتان با این کارش از عادی بودن فراتر رفته است، او دیگر هم سطح سایر مرغان نزدیکش نبود. او محدودیت‌ها و سنت‌های چامعه مرغان دریایی گروهش را زیر پا گذاشته بود و زنجیرها از پایش گشوده بود. و بخاطر این کار عاقبت سختی در انتظارش بود:

او فکر کرد وقتی که آن‌ها درباره‌ی پروازش بشنوند، بخاطر پیشرفت غیر منتظره‌ی او از شادی به وجد خواهند آمد. چه چیز مهم‌تر از این در زندگی وجود دارد! به غیر از این آمد و شد پرتقلای کسالت بار کرجی‌های ماهیگیری دلیل دیگری برای زیستن وجود دارد! ما قادریم خود را از اسارت جهالت آزاد کنیم. می‌توانیم خود را به عنوان آفریده‌هایی با شعور و با فضیلت و دارای مهارت باز شناسیم. می‌توانیم رهایی یابیم! می‌توانیم پرواز را بیاموزیم.
… هنگامی که فرود آمد، ظاهرا مدتی از گردهمآیی مرغان دریایی می‌گذشت. آن‌ها در حقیقت انتظار جاناتان را می‌کشیدند.
«جاناتان لیوینگستون، مرغ دریایی! در وسط بایست!»
کلام مرغان سالخورده لحنی بسیار تشریفاتی داشت. در وسط ایستادن تنها به معنی ننگی بزرگ و یا افتخاری بزرگ بود. …مرغ سالخورده گفت: مرغ دریایی، جاناتان لیوینگستون! بخاطر این ننگ در مقابل فوج مرغان در وسط بایست!
انگار ضربه‌ای به او وارد شد. زانوانش لرزیدند، پرهایش فرو افتادند، همهمه‌ای در گوشهایش پیچید: « ایستادن در وسط بخاطر ننگ! غیرممکن است! آن پیشرفت بزرگ! آن‌ها درک نمی‌کنند! اشتباه می‌کنند! اشتباه می‌کنند!…»
«بخاطر بی‌پروایی او در نادیده گرفتن مسئولیت‌هایش…» صدایی جدی و با وقار این کلمات را می‌گفت: «زیر پا نهادن حیثیت و سنت خانواده‌ی مرغان…»

در وسط ایستادن به دلیل ننگ یعنی اخراج از جامعه‌ی مرغان، تبعید و زندگی در انزوا میان صخره‌های دور دست:

«جاناتان لیوینگستون، روزی فراخواهی گرفت که بی مسئولیتی فاقد ارزش است. اسرار زندگانی در نظر ما نامعلوم و ناشناخته است. همین قدر می‌دانیم که بدنیا آمده‌ایم که غذا بخوریم و تا جایی که ممکن است زنده بمانیم.»

و اینگونه بود که جاناتان از گروه مرغان دریایی طرد شد و بقیه روزهایش را در تنهایی و انزوا و رنج سپری کرد.

رنجش تنها به خاطر انزوا نبود. بلکه به این خاطر بود که مرغان دیگر از باور داشتن به پرواز شکوهمند که انتظارشان را می‌کشید خودداری کرده بودند. آن‌ها نخواستند که چشمان‌شان را بگشایند و حقیقت را بطور کامل ببینند.

جاناتان هرروز بیشتر می‌آموخت و بیشتر یاد می‌گرفت. آنچه که زمانی برای فوج مرغان آرزو داشت خود به تنهایی بدست آورده بود. او پرواز را آموخت و از بهایی که در برابر آن پرداخته بود افسوس نمی خورد. روزی، در یک شامگاه دو مرغ به نزد او می‌آیند، دو مرغ فرزانه:

دو مرغی که در کنارش پدیدار شدند، همچون نور ستارگان شفاف بودند پیکرشان در هوای با شکوه شبانگاهی تلالویی دلپذیر و دوستانه داشت. اما زیباتر از هر چیز، مهارت آنان در پرواز بود… پرسید:
– بسیار خوب شما کی هستید؟
– ما از فوج توایم جاناتان. ما برادران توایم.
کلمات آن‌ها قدرتمند و آرام بود.
– آمده‌ایم تو را بالاتر ببریم، به خانه‌ی خودت.
– من خانه‌ای ندارم، فوجی ندارم. من مطرودم. حالا ما داریم در میان اوج بادهای بلند و مهیب می‌پریم. فراتر از مرز چند صد پایی. دیگر نمی‌توانم این بدن فرسوده را بالاتر ببرم.
– چرا می‌توانی جاناتان،‌ چون این را فرا گرفته‌ای، یک دوره‌ی درس تمام شده است و زمان دوره‌ای دیگر فرا رسیده است…
برای آخرین بار آسمان را نگریست، سرزمین نقره‌ای با شکوهی که در آن بسیاری چیزها آموخته بود. گفت:
– من حاظرم.
جاناتان لیوینگستون به همراه دو مرغ ستاره‌گون اوج گرفت و در تاریگی مطلق آسمان ناپدید شد.

و در اینجا بخش اول کتاب تمام می‌شود. آنچه در بالا بود خلاصه‌ای از بخش اول کتاب بود که برای معرفی کردن کتاب آورده‌ام. برای دانستن ادامه داستان و دنبال کردن سفر این مرغان توصیه می‌کنم که حتما کتاب را تهیه کنید و بخوانیدش. خیلی حیف است این کتاب، از نظر من این کتاب می‌تواند جز صد کتاب و بلکه جز بیست کتابی باشد که هرکس حتما باید در عمرش بخواند! اغلب پیام‌های این کتابِ تمثیلی، ساده و شرقی هستند. بخصوص برای ما ایرانی‌ها ، که بخاطر ادبیات و فرهنگ‌مان با این پیام‌ها بیشتر آشنا هستیم و راحت‌تر می‌توانیم آن‌ها را درک کنیم. متن کتاب بسیار ساده، زیبا، زنده و شفاف است و چندان هم طولانی نیست و راحت می‌توان آن را مطالعه کرد. (کتاب من که همراه عکس‌های زیادی چاپ شده حدود صد صفحه است). این گونه سبک و داستان‌ها بیشتر، از کسانی با روحیات فردی مانند ریچارد باخ بر می‌آید، یک خلبان نویسنده آمریکایی و یکی از نوادگان یوهان سباستین باخ آلمانی، آهنگساز کبیر. زندگی این نویسنده چیز خاصی‌ای را در بر ندارد، جز اینکه او در 23 جون 1936 در اوک پارکOak Park ایالت ایلی‌نویز Illinoise آمریکا بدنیا آمد. او پرواز را به صورت تفریحی از 17 سالگی شروع کرد و بعدها به نیروی هوایی ارتش امریکا پیوست. اغلب آثار وی برگرفته از واقعیت‌ها و یا رویدادها و اندیشه‌های اوست.  تقریبا در تمام کتاب‌های او از هواپیما به عنوان وسیله‌ای برای رساندن پیام استفاده شده است. کتاب جاناتان مرغ دریایی در سال 1970 منتشر شد و در سال 1973 فیلمی با الهام از آن و به کارگردانی هال بارتلت و کمپانی Paramount Pictures Corporation ساخته شد هر چند که این فیلم در سال 1974 نامزد جایزه آکادمی شد, اما در زمان خودش نتوانست نظر منتقدان را جلب کند و پنج سال بعد Michael Medved منتقد آمریکایی، آن را به لیست پنجاه تایی کتاب بدترین فیلم‌ها برای تمام دوران اضافه کرد. البته خود ریچارد باخ هم سازندگان فیلم را بخاطر تغییراتی که برای آن‌ها از او اجازه نگرفته بودند، تحت پیگرد قانونی قرار داد. اگر می‌خواهید در مورد او و آثارش اطلاعاتی جامع‌تری بدست بیاورید می‌توانید به این مقاله ویکی پدیای انگلیسی و یا مقاله‌ی خلاصه آن در ویکی پدیای فارسی سری بزنید. آثار باخ که به فارسی ترجمه شده‌اند، به نقل از ویکی پدیای فارسی عبارتند از: جاناتان مرغ دریایی، پندار، یگانه، گریز از سرزمین امن، موهبت پرواز و فراسوی ذهنم. برخی دیگر از آثار او عبارتند از: بیگانه روی زمین، هواپیمای زنده، هیچ چیز اتفاقی نیست، دور و بس نزدیک، پلی بسوی جاودانگی. البته از کتاب هیچ چیز اتفاقی نیست فیلمی نیز ساخته شد که خود مایکل باخ در آن به عنوان راوی حضور داشت.

کتابی که من دارم و در مطلب بالا از این کتاب استفاده کرده‌ام، ترجمه زیبای خانم لادن جهانسوز و از انتشارات بهجت است.

پاسخی به یک کامنت

7 ژوئیه 2009 ۱ دیدگاه
چند روز پیش عزیزی در این پست طی کامنتی چند سوال پرسیده بود که من به خاطر امتحانات وقت نکرده بودم به سوالاتش پاسخ بدهم. اما روز پیش امتحانم تموم شد و وقت کردم که جوابی به کامنت این عزیز بدهم، منتها از آنجاییکه جوابم طولانی شد تصمیم گرفتم اون رو در یک پست جدا بیارم. این هم جواب من:
حسن عزیز، سلام
از اینکه کامنت شما رو چند روزی منتشر نکردم، عذر می‌خواهم. احساس می‌کردم که باید به کامنتتون جواب بدم اما امتحانات فرصت نمی‌داد. از اینکه نظر دادید و سوالاتی رو برای بحث گذاشتید خیلی ممنونم. اما جواب من به سوالات شما:
پرسیده‌اید که آیا واقعا میرحسین آدم سالمی بود؟ آیا هدفش کمک به ایران بود؟
دوست عزیز، این چند روزی که کامنت شما در انتظار بود حوادث زیادی رخ داد که برای خیلی‌ها و حتی من حقایق زیادی را روشن کرد. امیدوارم که در این چند روز شما هم جواب سوالتان را گرفته باشید. منظور از سالم بودن و کمک کردن به ایران چیست؟ مگر این نیست که انسان با مردمش و با دیگران صداقت داشته باشد، حقوق آنان را مطالبه و پیگیری نماید و برای پیشرفت و عزت مردم تلاش نماید؟ مگر این نیست که به مردم وعده‌ای ندهد که بعدا نتواند آن را انجام دهد و یا کلا منکر وعده‌اش شود؟ مگر این نیست که به مردم ولو که منتقد و یا مخالفانش باشند توهین نکند و ناچیزشان نپندارد؟ دشمنان ایران چه کسانی هستند و چه کارهایی را علیه ایران و ایرانیان انجام می‌دهند؟ آیا مگر دشمن ایران آن فرد یا دولتی نیست که عزت ایرانیان را در جهان خدشه دار کند و آبرویشان را از بین ببرد؟ آیا مگر دشمنان مردم ایران در پی این نیستند که با منزوی کردن ایران در صحنه‌های بین‌المللی، او را تحت فشار قرار دهند و بی‌اعتبارش کنند؟ آیا آنان کسانی نیستند که می‌کوشند با نابود کردن اقتصاد ایران مردمش را تحت فشار قرار داده و لذت زندگی کردن و رفاه را از آنان بگیرند؟ آیا کسانی نیستند که با نابود کردن ثروت‌ها و منابع و استعدادهای فراوان جلوی پیشرفت مردم را بگیرند؟ مگر کسانی نیستند که در امور شخصی مردم دخالت و تجسس می‌کنند و هزینه‌های گزافی هم برای این کار خرج می‌کنند؟ (آیا شما هم قضیه نوکیا-زیمنس که بخش کوچکی از این مسائل است را شنیده‌اید؟) آیا دشمنان ایران فقط در خارج از ایران هستند یا در داخل هم هستند؟ آیا بی‌خردی و تحجر و لجاجت و خرافات و دروغ از بزرگترین آفات برای کشورمان نیستند؟ کسانی که ساده‌ترین حقوق ملت که همانا حق آزادی اندیشه و حق آزادی بیان و حق داشتن یک زندگی مطلوب است، را از او می‌گیرند دوستانش هستند و یا دشمنانش؟
دوست عزیز حوادث ما قبل انتخابات و بعد از آن خیلی از حقایق را روشن کرد و دوستان و دشمنان ایران و ایرانیان معلوم شدند.
پرسیده بودی که آیا موسوی خط امام را دنبال می‌کند؟ مگر امام با کمک مردم سی سال پیش انقلاب نکرد که، مردم خود بر سرنوشت خود حاکم شوند و اقلیتی برای آنان تصمیم نگیرند؟ مگر امروز این اقلیت و اندیشه‌ای که قدرت را بدست گرفته‌اند همان اندیشه‌ای نیست که مردم سی سال پیش علیه آنان انقلاب کردند؟ رهبران فکری این اقلیت قبل انقلاب برای پیشبرد انقلاب چه کردند؟ اینان در زمان امام چه جایگاهی داشتند و چه می‌کردند؟ مگر میرحسین همان نخست وزیر محبوب امام و مردم نبود؟ مگر میرحسین تاکید نکرده بود که ما باید به سیره و روش‌های امام برگردیم و جلوی این انحرافات و استبداد‌ها و قانون‌شکنی‌های این اقلیت‌ها را بگیریم؟ آیا منش و شیوه امام تحجر و دروغ و خرافات بود یا صداقت و تعقل و آینده نگری؟
پرسیده‌ای که آیا میرحسین با کارهایی که کرد آبروی ایران را حفظ کرد؟ خوشبختانه شما به اینترنت دسترسی دارید و بهتر می‌توانید نگاه کنید که چه کسی آبروی ایران را ریخت و چه کسی آبروی ایرانیان را حفظ کرد. یک نگاه به رفتار دولت‌ها بعد از انتخابات ایران و همچنین رفتار مردمان و هنرمندان خارجی بکنید. الان در دنیا همه مردم ایران را از دولتش جدا کرده‌اند و مردم ایران را بخاطر آزادی‌خواهی و مقاومت در برابر استبداد و تقلب می‌ستایند ولی در عوض دولت ایران را بخاطر سرکوب مردمانش محکوم می‌کنند و به اجلاس سران آفریقا برای مثال، راهش نمی‌دهند.
در سوال آخر از ناموس گفته‌ای. مگر ناموس انسان آن جیزی نیست که برایش با ارزش باشد و هیچ‌گونه توهین و تعرض و تجاوز به آن را تحمل نکند و با آن مقابله کند؟ یادتان می‌آید که رییس این دولت چهار سال پیش سوگند خورده بود که از ناموس مردم ایران دفاع کند؟ مگر آرای مردم ناموس آنان نبود؟ پس چه شد آن سوگندی که چهار سال پیش خوردند؟ البته اگر تقلب در این انتخابات را قبول نداشته باشید آن حرف دیگریست و باید بیشتر درموردش حرف زد و بحث کرد اما برای من مانند آفتاب روشن است که در این انتخابات تقلب شده و آرای مردم دزدیده شده و آن اقلیت و اندیشه خطرناکشان در پی کودتایی در تلاش برای حاکم شدن بر مردم هستند. این همه کشتار و دستگیری مردم، دانشجویان، اساتید و سیاسیون برای چه بود؟ حادثه کوی دانشگاه چه بود؟ این همه بستن روزنامه‌ها و سایت‌ها برای چه بود؟ این همه فضای امنیتی برای چه بود؟ این همه توهین و فحاشی‌های روزنامه‌های دولت و تندروها به هنرمندان و مردم و سیاسیون چه بود؟
دوست عزیز، من واقعا منظور سوال آخرت را نفهمیدم. بی بندوباری و عدم محافظت از ناموس را کجا طرفداران موسوی نکردند؟ مگر اینان نبودند که حقشان و ناموسشان ورای‌شان و آزادی‌شان را فریاد زدند و برای احقاق حقشان در مسالمت‌آمیزترین روشها اعتراض نکردند؟
دوست عزیز گفته‌ای «واي بر ما اگر روزي غيرتمان را از دست بدهيم و بترسيم از آن روز كه زنان وخواهران و مادران و دخترانمان را به خاطر بدست آوردن آزادي خيالي به فساد بياندازيم.» مگر اینان که ریخته بودند به خیابان‌ها و مراجع و علما و استادان دانشگاه‌ها و هنرمندان و… س.ک.س و روابط آزاد با جنس مخالف می‌خواستند؟! مگر اینان که به زندان افتادند و هیچ خبری از سرنوشتشان نیست مروجان فساد و بی‌بندوباری بودند؟ مگر سعید حجاریان که حتی با زحمت می‌تواند حرف بزند -ولی این بی‌رحمان به او هم رحم نکردند- خواهان آزادی س.ک.س در جامعه و آزادی روابط دختر و پسر بود؟ مگر آزادی فقط آزادی س.ک.س است؟ پس آزادی اندیشه و آزادی بیان و آزادی انتخاب و آزادی رسانه و… چیست؟ کجای قرآن و اسلام آمده که مامور بریزند در خیابان و گیر بدهند به لباس ملت و اگر ملت گوش نکردند با زور ببرند و ازشان تعهد بگیرند دیگر اینجوری لباس نپوشند؟ این کارها که بدتر ملت را از اسلام متنفر می‌کند. مگر برخورد فیزیکی آخرین مرحله از مراحل امر به معروف و نهی از منکر نیست؟ ما هنوز مرحله اول که مربوط به خودمان می‌شود را انجام نداده‌ایم و سفت چسبیده‌ایم به مرحله آخر که در این مورد هم طبق قانون‌اساسی و هم طبق اسلام ربطی به دولت و حکومت ندارد. فرمان هشت ماده‌ای امام را خوانده‌اید؟ این فرمان و به خصوص بندهای 3 و 4 و 6 در مورد همین مسائل و موضوعات است، بد نیست یک نگاهی بهش بندازید.